العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
361
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
تا اينكه بر در خانهء ابراهيم توقف كرد . ابراهيم به مختار اجازهء ورود داد فرشهائى گسترده شد و ما نشستيم . مختار هم با ابراهيم روى فرش او نشست . مختار بابراهيم گفت : اين نامهء محمّد بن امير المؤمنين عليه السلام است كه ترا مأمور كرده : ما را يارى نمائى . اگر ما را يارى كنى مورد غبطهء ديگران خواهى بود . و اگر امتناع كنى اين نامه بر تو اتمام حجت مىكند و خدا محمّد و اهل بيت او را از تو مستغنى مىكند . مختار آن نامه را به شعبى تسليم كرده بود . وقتى سخنش تمام شد به شعبى گفت : آن نامه را به وى بپرداز . وقتى سر نامه را كه طولانى بود باز كرد ديد در آن نوشته : بسم اللَّه الرحمن الرحيم از محمّد كه مهدى است بسوى ابراهيم بن اشتر : سلام عليك . من مختار را كه نزدم پسنديده است بسوى تو فرستادم و او را به قتال دشمنم و خون خواهى اهل بيت خود مأمور كردم . تو با خويشاوندان خود با وى همراه باش ! و ما بقى آن نامه ترغيب ابراهيم بود . وقتى ابراهيم آن نامه را خواند گفت : محمّد بن حنفيه هميشه در نامههاى خود نام خويشتن و نام پدرش را مىنوشت . چه شده كه اين مرتبه كلمهء : مهدى را اضافه كرده است ؟ مختار گفت : آن زمان زمان ديگرى بود . ابراهيم گفت : كيست كه بداند اين نامه از محمّد بن حنفيه براى من نوشته شده است ؟ مختار گفت : يزيد بن انس و احمر بن سقيط و عبد اللَّه كامل و غيرهم . ما ميدانيم و شهادت هم ميدهيم كه اين نامه از محمّد بن حنيفه براى تو آمده است شعبى گفت : من و پدرم از آن نامه اطلاعى نداريم . در همين موقع بود كه ابراهيم از روى فرش خارج شد و مختار را بر روى آن نشانيد و به او گفت : دست خود را بگشاى ، وقتى مختار دست خود را گشود ابراهيم